صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() |
![]() |
|
| تموم رنگاي دنيا دو رنگن مشکي تا ابد يه رنگه |
|
<< به نام او كه تنهاست و تنهايي را به ما مي آموزد >>
بعد از سلام، اميدوارم كه سلامت باشيد... از شما دوستان عزيزم تشكر مي كنیم ، كه به ديدن ما آمدين و با آمدنتان دنياي مشكي پوشان عاشق را نوراني نمودين من نيز بدون هيچ گونه مقدمه اي به روز رساني اين بخش از وبلاگ را آغاز مي كنم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بايد رفت.... فرصتي نمانده ،پاهايم خسته است .بايد رفت... بايد رها شد از حصار تنهايي و اين جسارت در وجودم سالهاست كه مرده است. نمي دانم چگونه چراها در مقابل ديدگانم ريلي به امتداد تمام زندگي ساخته اند...! شبانه آرزوهايم را در ژرف ترين نقطه ي كابوس زده ام دفن مي كنم و با بقچه ي خاكستري خاطراتم، راهي شهر رويايي خيال مي شوم و از جاده ي پر از ابهام و ترديد مي گذرم ،دلواپس و نگران از نرسيدن و چشم به راهي كه هيچ اميدي به پايانش نيست.گام هاي لرزانم سكوت شب را مي شكند و من در برهوت تنهايي خويش به شمارش گام هايم مي پردازم .گام هايي كه ارمغاني جز نرسيدن ندارند... نمي دانم كه چرخش زمين تا كي ادامه دارد و تا كي مي توانم شاهد چرخش زمان و زمانه شوم. اما كاش مي توانستم پيش از جان سپردن در اين راهي كه آخرش نامعلوم است پاسخ چراهاي ذهنم را مي دادم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،. اما در اين بخش از وبلاگ تصميم دارم كه اسم عزيزاني را كه در اين چندماه همواره محبت و لطف خود را به ما ثابت نمودند و مارا در هر شرايطي تنها نگذاشتن را قيد كنم... سپاس از شما: پسر اراكي، زادمهرآفرين (حسن توكلي رودسري)، بهروز، دلشكسته عاشق، ياقوت، نازنين، مرضيه عزيز كه اميدوارم ديگه از دست دوستان خودشون ناراحت نباشن، دوستان عزيزمون در خادمين خديجه كبري، غزاله، مريم عزيزم كه به تازگي به جمع ما آمدن، Ali meshkiposh، دلشكسته، شانيا جون خيلي با محبت هستن، سيما و سحر عزيز، سجاد، آقا مصطفي و مائده عزيزم كه به تازگي به دوستان ما اضافه شدن و اميدوارم كه روزهاي خوبي در كنار هم داشته باشيم، و مصطفي عزيز.... كه از همه شما عزيزان به خاطر لطف و محبتي كه نسبت به ما داشتين تشكر مي كنم و اميدوارم كه توانسته باشم با اينكار گوشه اي محبت هاي شمارا جبران كرده باشم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،. مسافر من.... آنگاه كه مي روي كمي هم واپس نگران باش..1 آرام بگذر... مگذار به يكباره از پاي بيافتم... آرامتر... بگذار با اشك ديدگانم، گذرگاهت را چراغان كنم... بگذار ببينمت.... بگذار تمام ببينمت، چرا كه فراغ صاعقه وارت را تاب ندارم.... گذشتن از تو، به معناي مرگ است براي اين تن بي نفس... و بي تو ماندن چون زنگدي كردن است در بياباني كه ساكني در آن نيست... پس بمان و نگذر.... نگذر كه بي تو روزگار بي معناست.... جدايي را لحظه به لحظه آموختني است، اما اين دل است كه مشتاق به آموختنش نيست.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اميدوارم كه توانسته باشم رضايت شما دوست عزيزم را جلب كرده باشم. تا ديدار بعدي شمارا به خدا مي سپارم و اميدوارم كه روزهايي پر از شادي و شب هايي پر از ستاره را تجربه كنين... دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:14 ´ توسط رامین وفا |
|
|
دوستان عزيز سلام... اميدوارم كه شاد و سلامت باشيد.... نمي دونم چطوري از لطف همه شما عزيزان دلم تشكر كنم. از اينكه بعد از روزها كه از شما دور بودم و به علت اتفاقي كه برام پيش آمده بود در بيمارستان بودم و نمي تونستم بيام پيشتون، وقتي پيام هاي پر از مهر و محبت شمارو ديدم، خيلي دلم گرفت و نمي دونم اشكي كه جاري شد به خاطر چه بود؟ به خاطر اينكه اين همه دوست خوب دارم يا اينكه لطف هاي شما عزيزان و يا اينكه اشكي بود به نشانه التماس به درگاه خدا كه فرصتي به من بده تا بتونم پاسخ اين همه محبت شمارو بدم. همين طور از تو، رامين عزيزم تشكر مي كنم به خاطر همه چيز و متاسفم از اينكه باعث ناراحتي تو شدم. اميدوارم كه اين... ببخشي... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، كسي برايم نويد آمدنت را نياورد و چشمي منتظر آمدنت بود و نمي دانستم كه كيستي و از كجا به دلم پاي مي گذاري. نمي دانم چه شد كه تمام هستي ام را ناغافل در دستانت گرفتي و مالك دل تنهايم، خودت گشتي و سند آنرا به نامت زدي و با آمدنت دنيايي ديگر را رقم زدي و روشنايي را جايگزين شب هاي تيره ام كردي. واژه دوستت دارم را بر زبان جاري كردم و تو را از راز دل آگاه نمودم. چشمان بسياري به دنبال نگاه شيرينت بودند و هستند و مي دانم كه خواهند بود اما چه كنم كه دلم در گرو دستان تو گير است و براي داشتنت تمام هستي را بر باد مي دهم. نمي دانم چه شد كه تنها دليل زندگي ام گشتي اما مي دانم هر چه بود، قسمتي خوش بود و لحظه به لحظه دلتنگي براي تو، بهترين هديه ايست كه از خداي خود گرفته ام و لحظه هاي دوري مان برايم زجر آور است.... روزي كه بر فرض واژه ها با زبان و دلمان بازي كنند و قسمت و تقدير، براي روزهاي شيرينمان چيزي به جز انتظار ما رقم زند و واژه وداع را بر زبانمان جاري كند، بر خود ايمان دار م كه نمي توانم شبي را بدون خيال داشتنت سر كنم و پيمانه مرگم را سر مي كشم و به هستي ام پايان مي دهم. مي داني كه دوستت دارم و عاشقانه براي بودنت و داشتنت بر خداي خود التماس مي كنم و بدان كه تا زماني كه نفس در بدنم جاريست تنها دليل وجود آن تو هستي و خواهي بود، پس تنهايم مگذار كه محتاج بودنت كسيست كه مي داني ناخواسته يا خواسته دليل طي كردن لحظه هايش گشته اي.... دوستت دارم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اما در ماهي كه بوديم تاريخي بود كه براي منو رامين و همه شما عزيزاني كه از ابتدا با ما همگام بودين به ياد ماندني و پر از خاطره است. بله عزيزان، سوم خرداد تولد 2سالگي وبلاگ مشكي پوشان عاشق بود كه به دليل اتفاقي كه پيش آمد نشد به موقع اين جشن را در كنار هم برگزار كنيم و اكنون با وقفه اي طولاني اين تاريخ را جشن بگيريم. اميدواريم كه در سال جديد از برنامه كاريمان بتونيم بيشتر در كنار هم باشيم و باز هم مثل هميشه در شادي و غم همگام يگديگر باشيم كه باز هم از لطف شما سپاسگذاريم و دست يكايك شما عزيزان را از راه دور مي بوسيم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سرنوشت مبهم.... سرنوشتي مبهم سرگشتي مرموز سرنوشت از من سرگذشت از اوست واي، هزاران افسوس، هزاران افسوس كه سرنوشت من،سرگذشت اوست.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزيز، اين بخش از وبلاگ هم به پايان رسيد، ولي شما را دعوت مي كنم كه از مطالبي كه در قسمت ادامه مطلب گذاشتيم ديدن كنين و باز هم مثل هميشه مي گيم كه مارو از نظرات خودتون مطلع كنين و ما نيز با تمام وجود آماده شنيدن نطرات و انتقادات شما عزيزان براي بهتر شدن وبلاگ و وب سايت هستيم. تا سلامي ديگر شما را به خدا مي سپاريم... دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:10 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، انالله واناالیه راجعون ،، بازگشت همه به سوی اوست با نهایت تاثر و تاسف درگذشت خواهر مرحوم ،، سمانه ،، را به خانواده این مرحوم صمیمانه تسلیت عرض نموده، از بارگاه ایزد منان برای آن مرحوم مغفور، رحمت واسعه الهی و برای خانواده و سایر بازمندگان، صبر، شکیبائی و طول عمر با عزت مسئلت می نمائیم
یا فاطمته الزهرا ای قلم بنویس، ای تاریخ درخود ثبت کن در میان کوچه یک تن یاور زهرا نشست ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، نمیدام چی بنویسم فقط یه سوال که چرا آخرین نفری باید باشم که با این عزیز صحبت کرده چرا من وقتی یاد آخرین حرفش می افتم که بهم گفت شب میام بهات صحبت میکنم می افتم ................... چرا باید سمانه من این طوری بشه، چرا نباید بتونه رنگ صبح ببینه آخه چرا ،، من به خانواده این مرحوم و همچنین به نامزاده این مرحوم تسلیت میگم ،، ولی به عنوان یه دوست میتونم بگم این رسمش نبود که تنهام بزاری بری که با خاطراتی که از تو دارم زندگی کنم این رسمش نبود چون دارم دیوانه میشم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دوستان میخوام که برای روشنک عزیز هم دعا بکنید چون دو روز پیش با ماشین خودش با یه ماشین دیگه تصادف کرده و در سی سی یو است من تو زندگیم چیز زیادی از خدا و از شما نخواستم ولی میخوان که این بار سلامتی را به روشنکم بده و دوباره وجود این عزیز در کنار خودم احساس کنم چون دارم دیوانه میشم با رفتم یکی از بهترین دوستانم و حالا هم که با تصادف کردن کسی که مهم ترین چیز زندگیم بوده و است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:21 ´ توسط رامین وفا |
|
|
،، چو به نام حق گشائی دفتری جرء در اخلاص نشناسی دری ،، روزی رسد که با همه عالم وداع خواهم کرد روزی رسد که باید به زیر خاک به سر کرد روزی که من نگویم روزی رفتن روز مرگ روزی که باید به بهترین فرشته خدا سلام کرد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، سلام دوستان عزیز ،، باز هم مشکی پوشان عاشق آمد تا با مطلبی در خدمت شما عزیزان باشه ،، شاید بهتر باشه بگم رامین آمد بعد از مدتها تا یه درد دلی با دوستان خودش بکنه بره ، ولی باید بگم ممنون و سپاسگزارم از روشنک عزیز که در تمام این مدت وبلاگ را فراموش نکرد و همیشه آمد با شما دوستان عزیز هم درد و هم صحبت شد ،، گل بی پائیز و جاودانۀ بهارم ،، اینبار نمیخواهم شاعرانه بنگارم، نمیخواهم از آغاز و از پایان بگویم میخواهم از رویای خویش بنگارم از رویای که هر دفتری در دل دارد بنویسم نمیدانم دیگران به رویای خود چه میگویند ولی من به رویای خویش نام میسح دادم و میخواهم برایت از میسح و تولد او بگویم . ،، از مسیح ،، از کسی که به صدافت چشمانش می شود پناه برد و از نطق کلامش جان گرفت . از گرمی دستانش زندگی و به زیر سایبان وجودش جان سپرد ( از مسیح که با کلامش خنده را معنا کند، اشک را معنی و عشق را شکوفا ) ،، مسیحی که در نبودش بودن بهانۀ باشد برای دیدنش و بودنش بهانۀ باشد برای زندگی ،، مسیح که می گفتن نیست و خیالی بیش نیست ،، بی خبر از آن که خیالات انسان رویای آدمی، چون او جای برای تولد و شروع ندارد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،، دوستان عزیزام ،، من با شما ها نه تنها دوست داشتن بلکه نحوۀ دوست داشتن را آموختم ،، آموختم اگر کسی را دوست داری در شادی او لحظۀ بخند و در غمش ساعتها گریه کن، اگر کسی را دوست داری عاشق بودنش باش از ترس نبودنش ،، اگر کسی را دوست داری آنچه باش که او میخواهد، نه او را آنچه بسازی که خود میخواهی ،، اگر کسی را دوست داری برای او زندگی کن و برای او و بخاطر وجود او زندگی را با همۀ سختی ها دوست بدار . پس زندگی را دوست دارم در پناه نام دوست نام دلجوی که ..................... نام اوست ( دوستان این مطلب آخر تقدیم به شما عزیزانی که همیشه در همه حال در کنار ما بودین و در آخر که فقط نقطه گذاشتم نام زیبای خودتان را قرار بدین و اینو هم بگم که اگه من کلمه مسیح را به کار بردم فقط به این خاطر که همه شما عزیزان در قلب من جای دارید ) راستی دوستان عزیز خوشحال میشم ما را در سایت تنها نگذارین، لطفآ به ادامه مطلب هم سری بزنید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:13 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خدا با مدعي نگوييد اسرار عشق و مستي تا بي خبر بميرد در درد خود پرستي عاشق شو، ار نه روزي كار جهان سرآيد نا خوانده نقش مقصود از كارگاه هستي سلام بر شما دوست عزيزي كه هم اكنون مشغول خواندن اين بخش از وبلاگ مشكي پوشان عاشق هستيد. اميدواريم كه از روزهاي سبز و شاداب بهاري نهايت استفاده را كنين و همين طور به ياد دوستان خودتان در مشكي پوشان عاشق نيز باشيد كه مي دانيم چيزي جز اين نيست و لطف شما هميشه شامل حال ما شده است. به هر حال آرزوي داشتن روزهاي شاد براي شما، سخني است كه هميشه به ياد ماست... لحظه هاي بي تو... تمام راهها را به سوي جاده تنهايي، تنها طي مي كنم و در اندوه گل هاي جدايي، چشمانم را به سوي پرواز پرهاي رنگين پروانه هاي شهر عشق مي بندم. به تو مي انديشم كه چگونه در وجودم لانه كردي و در وجودم حروف عشق را جاي نمودي و در تمام وجودم عقت را رخنه نمودي. پس باورم كن كه به وسعت دريا و به اندازه زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است و من در انتهاي غروب، نگاهم را به مشرق چشمانت دوخته ام تا بازتاب صداقتمان در دستانت خودنمايي كند. كوه ها، با اولين سنگها درست شده اند... طولاني ترين راهها با اولين قدم و انسان با نخستين درد... اما من با اولين نگاه تو آغاز شدم و معناي زندگي را چشيدم.... پس از باران مهرباني ات اندكي بر من ببار... باور كن كه وجودت برايم زمستان را بهار مي كند. كاش مي توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاري سازم ومردم را به شهرهاي محبت مي بردم تا ببيند خورشيدشان كجاست و ياري ام كنند. عشق من: وقتي اميد و ياس با هم برابر باشند زندگي چه معنايي دارد. ورق كه سياه باشد قلم را ياراي جولان بر عرصه كاغذ نيست. از چه بگويم و از چه بنويسم كه كلماتم ديگر براي نوشتن كم آورده اند و ذهنم را به سوي هر واژه اي كه مي برم دستانم مي لرزد كه مبادا كلمه اي تكراري باشد و تورا از تكرار بيازارام... ولي با اين همه همين كلمات شكسته بسته را كنار هم مي گذارمو اميدوارم كه بتوانم ذره اي از بسيارات و اندكي از سرشارات را سپاسگذار باشم.... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، منتظر لحظه دیدار تو هستم سهل است بگویم که گرفتار تو هستم ای عشق تو رفتی و مرا ساده شکستی من در پی این حادثه غمخوار تو هستم هرچند که دور از منی و من ز تو بدورم بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، حسرت... نمي دانم امشب كه دلم با غمش سر مي كند، اين غمها بر اين تن پژمرده چه بلايي خواهند آورند. در اين سكوتي كه از نفس تهي است من تنها مانده ام، تنها با غمي وحشي صفت كه در سينه ام خنجري زهر آلود را فرو مي كند... اما امشب دوباره غم غربت چشم مرا تر مي كند و در اين فضاي غمزده در سينه ام ماتمي هست و شب نيز انگار اسير غم من شده و در زير باران اشك، چشمانم خم شده اند... اي آسمان آهسته تر بر سينه ام با ماتم ببار، از غصه ها بي تابم، تو يك لحظه مرا آرام رها كن... اي آسمان ! تقديرم اينگونه دست غم نبود و از روز ازل كه در قسمتم شكستن نبود. كاش اين بازي پر سوز تو در خصلت عالم نبود و اينگونه خاكستر شدنم در شان يك آدم نبود... امشب هجوم گريه ها، دلم را به يغما مي برد و آتشي كه به شهر دلم زده، مرا ز دنيا مي برد. در ثانيه هاي بي كسي و با قايقي شكسته در جوي اشك، من تا صبح مي تازم و اي كاش دلبرم امشب بيايد و پايان هستي مرا بيند و در كوچه باغ چشم من، سيلاب مستي من را به نظاره بنشيند و دستي به دست نا اميدي ها بدهد... دلبرم امشب دمي به اينجا بيا و در خلوت افسرده ام با يك سبد نور اميد، در كلبه ويران شده دلداده ات قدمي بگذار، شايد فردايي كه تو بيايي ديگر حتي اثري از اين ويران شده نيز نباشد... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزيز، اين بخش از به روز رساني وبلاگ نيز به اتمام رسيد. با اميد اينكه توانسته باشيم رضايت شما دوست عزيز را جلب كرده باشيم و اينكه دوست عزيز خوشحال مي شيم كه از قسمت هاي مرتبط با مطالب وبلاگ كه در سايت در قسمت تالار گفتمان نيز هست ديدن كنين. تا ديدار بعدي همه شما عزيزان را به خداي مهربان مي سپاريم. دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام آنكه تا او نخواهد، باد گيسوي زمردين نجنباند
دوستان عزيز سلام…. زبان خامه ندارد سر بيان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق آرزوي داشتن ايامي خوش و همراه با شيريني لحظه ها و به كام بودن تك تك دقايق براي شما همه عزيزان مشكي پوشان عاشق ياديست كه هر لحظه همراه ماست و اندك زماني از آن غافل نيستم. باز هم بعد از مدتي نسبتا كوتاه آمديم تا لحظاتي از وقت شمارا به خود اختصاص دهيم و اميدواريم كه بتوانيم رضايت شما دوست عزيز را جلب كنيم… ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، هاله تنهايي من... ديشب، غربت عشقت، جگر من را خونين كرد و باز شور و شوق ديدنت زخمهاي كهنه را تازه كرد. هاله تنهايي من، سينه را آشفته مي كرد. با اشكهاي كهنه ديشب را سحر كردم و از درد فراقت، باز هم فرياد كردم، فريادي بي صدا... از نگاهي كه براي آخرين بار بر من كردي، يادي كردم، از نوازش هاي دستانت، و از لبان مهربان و خنده رويت و از غروب عشق افسون گشته مان، داد كردم و مرغ دلم را در هواي غصه ها رها نمودم. ديشب اين سوز جدايي آتشي بر دل بي جانم زد و من نيز سنگ زندگي ام را بر آينه تنهايي هايم زدم و آنرا شكستم... نمي دانم چرا اما ديگر، تورا بي وفا خطاب مي كنم... بي وفا... (اين، رسم و آيين وفاداري نبود، اين همه نامهرباني رسم دلداري نبود، اين كه قانون هواداري نبود.) در دل شبهاي بي كسي ام، من قلم را در دست مي گيرم و مست و بي پناه، ناله ام قفل غم را مي گشايد و اشك هايم اهنگ جكيدن را ساز مي كند و دل كه در آغوش تنگ هجر بود، شكوه رفتنت را آغاز مي كند. ديشب سينه ام بي تاب آغوشت شد و شمع من، لبخندي بر عشقم زد و تا ابد خاموش گشت و پلكهاي بي گناهم زير باران محو گرديد و سينه بي طاقت، آخر در غمت بي هوش شد. ديشب زندگي در صفحه چشمم مثل رويا بود و آسمان بي ماه، و من، تنها و بي كس بي تو ديوانه بودم. ديشب در بطن دنيا مثال پروانه اي بي صدا جان سپردم و در سكوت بي تو بودن، با تپش هاي زمان بيگانه بودم. از تو با شب شكوه كردم و بي تو شبها گريه كردم و آرزو دارم كه بداني بي تو من ديشب چه كردم؟!! ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، در مرام ما رفیقان نیست ترک دوست عهد با هرکه بستیم جان ما در دست اوست شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن... از کنارت رفته ام ولی فراموشم نکن ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دگر خسته ام از هر چه كه بوده ام و هر آنچه كه هستم دگر از خود بريده ام و بر دلبستگي هاي دنيايم دگر وصله ندارم دگر از دنيا بيزار گشته ام و بر رخ پر وسعت آسمان، ستاره هاي دنباله داري را كه از وادي كودكي به دنبالش بودم را نمي جويم، چرا كه كنون به اين حقيقت رسيده ام كه ستاره تنها اسبابي براي رفع لحظه اي از دقيقه به دقيقه عمرم بوده و هست... نمي دانم از خود گذشتگي ام را به تو گويم يا كه بگذارم تا ابد در ميان قلبم مدفون شود... نمي دانم گفتن اينكه اشكي را در دريا چكاندم و ساليان سال است به دنبالش در هر آب رواني مي گردم تا شايد اورا باز جويم، شنيدنش برايت چگونه است... مي دانم دلي بزرگ چون آسمان، و عميق چون اقيانوس ها داري و بر خالق مخلوق، سوگند كه مي دانم تن پر هيبتت دگر تاب اينگونه درد و ماتم ها را ندارد... مي داني كه در سكوتم، ياد تو بهترين موسيقي براي طي كردن لحظه هاست... يار من... تورا مي خواهم با دل، چون دلربايي و تورا مي خواهم با چشمانم، چون تنها تودر چشم من زيبايي و تورا مي خواهم با عقلم چون اينبار كار عقل است كه اين تن فرسوده را شيداي تو كرده است و با همين قلم بي جانم، سخن دل را بر صفحه مي نگارم كه تنها دارايي من از دنيا، همين يك نفس است آن هم تقديم تو مي كنم تا شايد ديگران بدانند كه در ره عشق تو، جان دادن نيز پر بهاست... عشق من... تقصير هيچ كس نيست اگر آدميان رفاقتشان را در دوستت دارم محدود مي كنند و بعد از مدتي به ديدن خاري و ذلت همديگر مي نشينند و اين را همه مي دانند كه بازي عشق بازنده دارد اما نفسم، تو محكم تر از پيش باش و بهتر است كه بگويم ما محكم تر از پيش باشيم و بدان كه تا آخرين لحظه عمرم گر نتوانم دستان پر از مهرت را در دستان نحيفم بفشارم اما باز هم دلخوشم به اينكه هستي و ماندي و مي ماني و ماندني مي شوي و پايدار بودن نفست بالاترين آرزوي من است و بدان كه اگر روزي بيايد كه چشم ديدن من را نداشته باشي آن روز مردن من سهل است و تمام آدميان را به شاهد مي گيرم و دست از دنياي بي حاصل مي كشم و شراب مرگ را سر مي كشم و قلبم را به گور مي برم و ايمان داشته باش كه آنجا نيز يادت چون هميشه نويدي خوش براي تن بي جانم هست... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوستان عزيز، اين بخش از به روز رساني وبلاگ نيز به اتمام رسيد. اميدواريم كه توانسته باشيم نظرات شما دوستان عزيز را جلب كرده باشيم و از شما نيز حتما دعوت مي كنيم كه از قست هاي كه در بخش هاي ادامه مظلب گذاشته مي شود نيز حتما ديدن كنين و مارا از نظرات خود مطلع نماييد. تا ديدار بعدي همه شما عزيزان را به خداي مهربان مي سپاريم. دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 ´ توسط رامین وفا |
|
|
به نام خدا دوست عزيز سلام سلامتي و سرور و سرفرازي و شادابي را در ابتداي گفت و گوي خودماني مان، به شما تقديم مي كنيم. و همچنين اميدواريم كه در سال جديد بتوانيم لحظات بيشتري را در كنار همديگر طي كنيم و ما نيز بيش از هميشه در خدمت شما عزيزان مشكي پوشان عاشق باشيم. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سالي كه گذشت ما كهنه تر شديم و گامي ديگر به درياي مواج مرگ نزديك تر بيائيد محاسبه كنيم چقدر اندوختيم و چه اندازه از كف داديم؟ راستي دوست عزيز، سالي گه گدشت برايتان چطور بود؟ شادي تان بيش از غم يا بلعكس؟ اما در هر صورت اميدواريم كه پي به راز تك تك لحظه هايش برده باشيد و درسي خوب از اين قسمت از سفر خود گرفته باشيد. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سفر... از شهر تو بايد بروم، خوب مي دانم كه غم اين بازي تقدير، ديگر جانم را از من ربوده است ولي اي دوست به چشمانت سوگند كه بي تو حتي دو سه روزي نمي توانم زنده بمانم. بي تو اي هستي دلبرده من، بي تو اي عشق قسم خورده ام، من گمشده دشت وجودم و مي دانم كه بي تو بود و نبودم ويران مي شود. تو اگر نباشي دل من رغبت ديدار ندارد و در قصه غربت هوس هيچ ياري را به دل ندارد و به دشت پر نيلوفر آغوش تو سوگند ياد ميكنم كه دل پاييزي ام، ديگر ميلي به گلزار ندارد.كجاست طبيبي كه به نازش به دستان لرزانم جامي از مرهم بدهد؟ ولي نه... انگار كه قسمتم تنها سفر است و قسمت من_ بي تو نوشيدن خون جگر است و هق هق هاي شب تا سحر كه با من همراست. چه بگويم؟ امشب بر خداي خود سوگند كه دلم، ديگر تاب غم ندارد و از فكر سفر خواب ندارد. ماه شبهاي شكوفايي من! كوچه پس كوچه تنهايي من، بي تو چيزي به جز سايه مهتاب ندارد. عشق من، من مي روم، و با خود بر شانه هاي نا توانم مي برم، كوله بار خاطرات آشنايي و ياد آن لحظه ديدار و رهايي و غم تلخ و پر از سوز جداي و غم اين عشق فراموش شده و غم شعله هاي خاموش شده و تا ابد به ياد چشمانت با غم سينه ام مي سرايم و مي نوازم و مي خوانم... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب دوست عزيز اميدواريم كه از اين بخش از وبلاگ نيز خوشتان آمده باشد و مثل هميشه مارا با نظرات خود دلگرم كرده و براي بهتر شدن وبلاگ و وب سايت اختصاصي مشكي پوشان عاشق هر گونه پيشنهادي از طرف شما براي ما بهترين هديه مي باشد و با كمال ميل پذيرا خواهيم بود. تا ديدار بعدي شما دوست عزيز را به خداي مهربان مي سپاريم. دوستان شما رامين و روشنك مشكي پوشان عاشق
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:48 ´ توسط رامین وفا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مشکی پوشان عاشق میخواهد در شادی و خوشی در تنهائی و درد با شما باشد پس مارا فراموش نکنید
|
| پیوندهای روزانه |
|
مژگان وفا مشکی پوشان عاشق 1 مشکی پوشان عاشق 2 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
درد دل |
| نویسندگان |
|
رامین وفا روشنک |
|
RSS
|